کافه پیانو
ما به هنر اعتقاد داریم و خواهیم داشت...
سخته .... خیلی سخته..... خدایا کمکم کن اشتباه نکنم! از این پست زیاد خوشم نمیاد! اما نوشتم تا شاید بار سنگینش سبک تر شه... از تک تکتون بابت این همه محبت ممنونم!!!!! خدا رو شکر میکنم!!!! شکر میکنم که این همه دوستای خوب دارم!!!! شادی جونم با رباعیات خیام زندگی میکنم! نسیم عزیزم اون حباب کوچولو همیشه جلوی چشمامه!!!! ژانت مهربونم اون ببعی کوچولو که با دستای مهربون و هنرمندت دوختی همیشه رو قلبم خوابیده!!!! ستاره ی پر نور شبم! دعاهایی که تو آستانه ی ۲۱ سالگیم کنار پنجره فولاد امام رضا کردی واسم یه دنیاااا ارزش داره! رویا جون! سحر نازم! نرگس گیگیلی من! فاطمه ی مهربونم!سمیه ی با معرفتم !زینب گلم! تبریک های قشنگتون همیشه گوشه ی قلبم ماندگاره! الهام قشنگم عشقتو مثل یه گل تو قلبم کاشتم! هر روز بهش آب میدم تا رشد کنه و بزرگتر شه!!!! و اما ... از همه ی دوستای نازنینم ممنونم! امیدوارم لیاقت جبران محبت هاتونو داشته باشم... مبارک مبارک تولدم مبارک... برم شمع ها رو فوت کنم که شاید چندسال بیشتر زنده بمونم.... نه!!! اشتباه نوشتم! برم شمع ها رو فوت کنم که صد سال زنده باشم! چند سال؟؟؟؟ صد سال؟؟ صد سااااااااااااااااااااااااااااااااال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا میگن شمعهارو فوت کن که صد سال زنده باشی؟؟؟؟ یعنی اگه شمعهارو فوت نکنی صد سال زنده نیستی؟؟؟؟ حالا من چیکار کنم؟؟؟ من که شمع ندارم فوت کنم!!!! حالا چند سال زنده میمونم!!!! اخشال نداره! عمر دست خداست! مگنه؟؟؟؟ اصلا بی خیال... کاش خدا هم فردا بهم یه هدیه ی تولد خوب بده! مثل بارون.... خداحافظ ۲۰ سالگی... دلم واست تنگ میشه!!!! آخ... آخ...چه خاطرات خوب و بد زیادی با هم داشتیم..... یادته؟؟؟ هیچ وقت فراموشت نمیکنم!!!!!! و اما... سلام ۲۱ سالگی!!!! خوش اومدی! همه داشتند بدو بدو می کردندتا راحت تر متولد شه، از قرار آزمایش های مرتب پیش دکتر متخصص تا رعایت بهترین رژیم غذایی مادر. همه چیز رو به راه بود.روز آخر که قرار بود با جادوی سزارین به دنیا بیاد، این دویدن ها شدت گرفت.بیچاره پدرش،هزار بار راهروهای طولانی و باریک بیمارستان رو دور زد. زیر لب زمزمه ی جالبی داشت:"عجب حکایت غم انگیزی..." وقتی به دنیا اومد بدو بدو های خودش شروع شد، از بازی گرگم به هوا در حیاط قدیمی مهد کودک تا اولین باری که دیر از خواب بیدار شد و با آخرین سرعت دنبال سرویس مدرسه ی راهنماییش دوید. پدر و مادرش هم هنوز داشتند می دویدند، پول شهریه ی مدرسه،دفتر و کتاب،رخت و لباس،خوردو خوراک... این دویدن ها تمومی نداشت. یک روز دبیر ادبیات سوم دبیرستان براش شعر فشنگی خوند: "عجب حکایت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم..." وقتی درسش تموم شد تازه اول بدبختی هاش بود. هر چقدر دوید تا از زسر بار خدمت شونه خالی کنه، موفق نشد.یک،دو،سه،چهار... دویدن ها از میدان صبحگاه پادگان شروع می شد و تا آخر کار نیمه وقت بعد از ظهر ها دنبال می شد. چیدن مراسم ازدواج اوج دویدن ها بود. بله برون،عقد،عروسی،شیربها،خانه ی اجاره ای... فرزندش که قرار بود به دنیا بیاد،دیگه آروم و قرار نداشت.مدام می دوید، اتاق بچه،سیسمونی،پول زایمان... یک روز جلوی صندوق زایشگاه،یاد یک شعر قدیمی افتاد: "عجب حکایت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم،تمام عمر قفس می بافت..." وقتی مرد! همه دنبال کار هایش می دویدند تا زود تر خاکش کنند، پزشکی قانونی،گرفتن برگه ی فوت،خرید قبر در منطقه ی خوش آب و هوای بهشت زهرا و... جنازه اش رو روی دوش گرفته بودند و با عجله به سمت گور می دویدند. بعد از اینکه حسابی زیر خاک پنهانش کردند،به وصیت متوفی عمل کردند و روی سنگ قبرش با خط خوش،یک بیت شعر خاطره انگیز نوشتند: "عجب حکایت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم، تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!" و یه عینک بزرگ که تقریبا نصف صورتش رو گرفته هست که دست فروشی میکنه! آدامس...جوراب... از چهره اش مشخصه که خیلی مهربونه!!! امشب که داشتم ازدانشگاه بر می گشتم دیدم نشسته و به دیوار تکیه داده! خسته بود... نا امید بود... وقتی از کنارش رد شدم دلم یه جوری شد! دروغ چرا! دلم واسش سوخت... نزدیک بود گریه ام بگیره!!! اما هیچ کاری از دستم بر نیومد! فقط با یه سکوت از کنارش گذشتم... اون میتونست الان تو خونشون باشه!!!! کنار بچه هاشو نوه هاش!!!! اما... روزگار... احساس میکنم خیلی دوسش دارم! امیدوارم هر جا که هست موفق باشه! میشه شما هم براش دعا کنید؟؟؟ عذر تقصیر،جهت تاخیر!!!! ببخشید! چند وقت بود که واقعا حوصله ی اینترنت رو نداشتم! الانم همچین ندارم... بخدا اگه به خاطر سرعت کمش باشه!!!!!! هرچی بخوای آنلاین جلو چشماته!!!!! استغفرالله!!!!!! اینترنتو سرعت کم؟؟!!!! یه چی میگی مریما!!!! راستی!!!!!! پاییزتون مبارک!!!!!!! امیدوارم سرعت پاییزتون متعادل باشه!!!! اگر هم خواستین میخواین یه ای دی اس ال واسه پاییزتون بگیرید!!! اما حیفه!!! مخصوصا ماه آبانش!!!!! عشق یعنی... یه پلاک که زده بیرون از دل خاک! عشق یعنی... یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک! شهدا شرمنده ایم!!!! من که با تمام وجود شرمنده ام... شفقت ، احترام ، اشتیاق ، شکیبایی ، حسرت ، حیرت و گذشت رابیرون بکشد وآنها را به یگانگی در هم بیامیزد می تواند اتمی بیافریند که عشق نام دارد. "جبران خلیل جبران" یک شاخه گل هم نشانه ی عشق است... گاهی تابش خورشید از درز پنجره نشانه ی خوبی است... نشانه ی مهر است... یعنی الان مارو بخشیدی؟؟؟ آره!!!میدونم! تو انقدر مهربون و بخشنده ای که دلت نمیاد دل بنده ات رو بشکونی!!! آخه تو خدای بخشنده ی مایی! ببینم ؟! شما هم بهتر از هزار ماه بودن دیشب رو درک کردید یا نه؟؟؟ قربونت برم خداااااااااااااااااااااااااا....
گرچه من اون شب با دوستام به دلایلی نتونستم برم جمکران پهلوی امام زمان! اما حتم دارم امام زمان خودش اومد پیشم! با دوتا شمع و یه مفاتیح و یه قرآن قدیمی که بوی عطر یه شهید رو میده با یه رادیو در رو، رو خودم بستمو با همینا احیا گرفتم! گرچه بغل شمع ها گل بودو نزدیک بود آتیش بگیرم امیدوارم خودش در رو به روم باز کنه! "منظورم از خودش خداست فکر بد نکن" امیدوارم در رو به روی هممون باز کنه! انشاء الله... همه تونو دعا کردم امیدوارم شما هم منو دعا کرده باشین! تو این شبها ما رو هم دعا کنید... باید جواب بدی رو با خوبی داد!!!! اما تکلیف بدی ها چی میشه؟!!!! جواب زخم هایی که رو دل می مونه رو کی میده؟؟؟!!! جواب خوبی هایی که شده و با بدی جواب داده شده چی میشه؟؟!! هیچ وقت نفهمیدم تکلیف این آدما چی میشه!!! چرا خدا همیشه آدمهای خوب رو گیر آدمهای بد میندازه که اذیتشون کنن؟؟!! یه جا خوندم اگه آدمهای بد نباشن تا آدمهای خوب رو اذیت کنن آدمهای خوب رشد معنوی نمی کنن!!! نمیدونم شایدم خدا می خواد اینجوری آدمهای خوب بیشتر بهش نزدیک بشن!!! اما بازم میگم: تکلیف اون زخمهایی که رو دل میمونه چی میشه؟؟؟ با چی اون زخم ها تسکین پیدا می کنه؟؟؟ با خوبی کردن به بدی ها؟؟ شاید...نمی دونم...! کاش آدم ها بد نبودند... اما... باران...باران... شیشه ی پنجره را باران شست! از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!! خدایا چقدر خوبی!!! چقدر دلم برای بارون تنگ شده بود!!! و بلاخره دیشب هم دل ابرها برای زمین تنگ شد!!! بغض آسمان ترکید... چشمانم به عهدشان وفا کردند!!! با آمدنت باریدند... دیروز خدا غافلگیرم کرد... اصلا باورم نمی شد که خدا جواب کارای خوبی رو که انجام می دیم انقدر زود بهمون بده!!!! ...و حضرت حافظ ...چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد توان گذشت ز جور رقیب در همه حال... خدایا خودت کمکم کن!!! ببخشید اگه متوجه نمی شید اشکال از فرستنده اس!!! و بی توجهی به بارونه!!! یه خیانت به بارون!!!! بارون با هزار امید میاد که بریزه رو سر ما اونوقت ما با این کار دلشو می شکنیم!!!!! گاهی وقتا باید بی خیال چتر شدو زیر بارون رفت.... اینطوری احساس بارون رو حس می کنیم... به قول سهراب: ایشالا به پای هم پیر شین... اما... بابک رفت و فرانک هم در اوج جوانی به پای بابک پیر شد... خدایا.... به قول یه نفر : "اشکال نداره اینم یکی از نا مردی های خدا بود..." اما خدایا ما همه می دونیم که تو هیچ وقت بده بنده ات رو نمی خوای! این اتفاق هم یکی از حکمت هاته... اما باور کن باورش خیلی سخته... خیییییییییییلی.... خدایا! صبر...صبر...صبر... آسمون هم داره واسش می باره.... ...... تولد...زندگی...عمر...دنیا...احساس...مرگ. همه چیز پوچ پوچ پوچ.... نه! پوچ نیست!!!! زندگی پوچ نیست، اگر بگذارند...!!! اما... ...قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز تا به میخانه پناه همه آفات بریم در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی؟! ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم؟! با این سوال بی جواب پناه به آینه می برم خیره به تصویر خودم می پرسم از کی بگذرم یه سوی این قصه تویی...... یه سوی این قصه منم بسته به هم وجود ما تو بشکنی من می شکنم! نه از تو میشه دل برید نه با تو میشه دل سپرد نه عاشق تو میشه موند نه فارق از تو میشه مرد هجوم"بن بست" رو ببین"هم پشت سر هم رو به رو" راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو تو بال بسته ی منی من ترس پرواز تو ام برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم دلم انگاری گرفته، قد بغض یاکریما عصر جمعه توی ایوون، می شینم مثل قدیما تو دلم میگم آقا جون تو مرادی، من مریدم من به اندازه ی وسعم، طعم عشقتو چشیدم "کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم یعنی تو چشمه ی چشمات تو نگات وضو بگیرم" برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم یه دونه هدیه ی نا چیز واسه تو کنار گذاشتم یادمه یکی بهم گفت، هر کی تنهاس توی دنیا یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا کاغذ نامه رو بعدش توی رود خونه بریزه بنویسه واسه مولاش : "خاطرت خیلی عزیزه" کاش بغض آسمان می ترکید... ببار باران!!! ببار و اشکهایم را در خود پنهان ساز... ببار و زمین را معطر کن... خاک هم برایت دلتنگ است... ببار... چشم هایم منتظر دیدارت هستند! با هم عهد بسته اند تا با آمدنت ببارند... ببار... ببارو پیامم را با خود به خدا برسان! دلم برای باران تنگ است کاش بغض آسمان می ترکید.... کاش بغض آسمان می ترکید... "کافه پیانو" آره دلم خیلی پره... از غم های رنگ و وارنگ... از این مترسکای بد دروغای خیلی قشنگ تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدا خدا خدا.... تویی فقط دلخوشیمون زود قضاوت کردم!!!! دیرور منو نرگس(یکی از بچه های گروه و دوست خوبم) که لطف کرد با من اومد تا بریم ببینیم قضیه ی هفتادو پنج صدم چیه به دانشگاه رفتیم!!! اول نرگس می خواست خودشو جای من جا بزنه که تابلو شد!!!! البته مسئول امتحانات خدارو شکر هیچی بهمون نگفت!!! فکنم از اون اول فهمیده بود که من دانشجوشونم!!!! خلاصه با هم تو لیست اسم استاد رو پیدا کردیم و .... و فهمیدیم که.... در اصل این نمره شانزده و هفتاد و پنج صدم بوده که هفتاد و پنج صدم(!) رو وارد کردن!!!! بله دوباره رو اعترافم تاکید می کنم... من زود قضاوت کردم!!! آخه به منم حق بدید!!! قبول دارم که اشتباه کردم! اما یک لحظه خودتون رو در اون لحظه که این نمره رو میبینید بذارید جای من!!! البته با اون سوابقی که از اون استاد دیدید!!!! خدا وکیلی چه حسی بهتون دست میده؟؟؟ با اینکه دل خوشی ازش ندارم اما وظیفمه که تو اینجا ازش معذرت خواهی کنم اینم حالا یه شاخه گل البته هنور این نمرم تو سایت ثبت نشده! فکنم همچنان باید دوندگی داشته باشم ولی خدا رو شکر که نیفتاده بودم!!! خدایا شکرت!!! حالا این طرف قضیه رو داشته باشید!!!!!! داشتم برمی گشتم که خیلی غافلگیرانه کارگردان گروهمون(استاد کاتوزیان)رو جلوی در دانشگاهمون دیدم!!!! آخه ما، هم دانشگاهی هستیم!!!! ایشون لطف کردن منو تا نزدیک خونمون، بله این هم از مزایای هم دانشگاهی بودن من و استاده دیگه !!! قابل توجه الهام و نسیم و نرگس و شادی و بقیه.... نه! شوخی کردم ایشالا دکتراشون رو تو دانشگاه شما می گذرونن ولی دلم واسه نرگس سوخت چون از اونور با بی آر تی رفته بود!!!!! بله... این هم از داستان یک، هفتادو پنج صدم نا قابل.... زود قضاوت نکنید!!!! فکنم دارم شعار میدم!!!! با دیدن صحنه ی آخر این فیلم واقعا آدم به وجد میاد!!!! مخصوصا با شنیدن آیه الکرسی از زبون اون بازیگر توانمند!!!! امروز خبر تاسف باری شنیدم: سیف الله داد،خالق این اثر به یاد ماندنی دیروز از میان ما رفت... روحش شاد و قرین رحمت باد... ما به هنر اعتقاد داریم و خواهیم داشت... و اینچنین است که... هیچ گاه اندیشه های یک هنرمند در میان ما خاموش نخواهد شد!!! چطوری دلش اومد؟؟؟ از دانشگاه آزاد متنفرم... فقط می خوان پول بخورن... پول یه مشت دانشجوی بدبخت... هیچ غلطی هم نمیکنن!!! فقط یه مشت استاد عقده ای عقرب صفت دارن... (البته بعضی هاشون) ا...........ا..........ا.........!!!!!!!!!!!!!!! هفتادوپنج صدم؟!!!!!! چطوری روت شد؟؟؟؟!!!!!!! اخه بدبخت... انقدر عزت نفست پایینه که، با یه دانشجو لج میکنی؟؟!!!!!! انقدر اعصابم خورده که دکمه های کیبردو له کردم!!!! دلم واسه خودم میسوزه!!! کاشکی سر کلاسش نمی رفتم!!! کاشکی واسه جابه جا کردن کلاسش انقدر خودمو عذاب نمی دادم!!!! آخ که چقدر بدبختی کشیدم... چقدر خودمو پیشش بدبخت کردم فقط به خاطر اینکه اجازه بده یک ربع زودتر از کلاس خارج شم یا اینکه کلاس ساعت قبلشو برم که یه موقع غیبت نخورم و خدایی نکرده حذفم نکنه!!!!! قبلا از خصوصیات بارز ایشون براتون گفتم! یادتونه؟؟؟ باور بفرمایید صحبت کردن با ایشون کار فیله!!! اینا دیالوگهای منه وقتی می خواستم از ایشون اجازه بگیرم: -استاد من شرمندم... -استاد من عذر می خوام ... -اگر لطف کنید ممنون میشم استاد ... -منت بر سر من میذارید استاد ... -استاد جبران میکنم... و ... کاشکی یه کاری کرده بودم دلم نمیسوخت... کاشکی حقم همین بود... کاشکی با خستگی تمام تا صبح درس نمی خوندم... کاشکی... خدایا خودت حق منو ازش بگیر... خدایا من زورم بهش نمیرسه... خدایا!!!! فقط می تونم به خدا واگذارش کنم ... همین. این حق من نبود... این متنی روکه پایین می بینید قسمتهایی از کتاب "اتاق آبی"، بخش" معلم نقاشی ما" از سهراب سپهری است. به نظر من اگر نخونید تا آخر عمرتون ضرر بزرگی کردید!!! با خوندنش می تونید نرمی احساس سهراب رو حس کنید! می تونید حس خودتون رو پیدا کنید!!! من وقتی شروع به خوندن این کتاب بی نظیر میکنم یه احساس بی نظیری بهم دست می ده! یه نرمی خاصی که نمی تونم توصیفش کنم!!! نمی دونم شاید من زیاد احساساتی ام! ولی بهتون پیشنهاد می کنم این فرصت رو از دست ندید! امیدوارم بخونید و لذت ببرید!!! البته بازم می گم این بخش هایی از کتابه!!! کتاب من باز بود. چیزی نمی خواندم. دفتر چه ام را روی کتاب باز کرده بودم. ونقاشی می کردم.درخت را تمام کرده بودم رسیده بودم به کوه،که باران ضربه بر سرم فرود آمد،فریاد معلم بلند بود"کودن همه ی درسهایت خوب است عیب تو این است که نقاشی می کنی". کاش زنده بود و می دید هنوز این عیب را دارم. تازه،نقاشی هنر است.هنر نفی عیب است و نمی توان به کسی گفت:"عیب تو این است که هنر داری". جرئت داشتم به او بگویم کودن که نمی تواند همه ی درسهایش خوب باشد؟ من تنبیه را باور دارم.تنبیه بیدار کردن است.چوب را باید خورد و روشن شد. "جور استاد" را باید کشید و راه را یافت."قلب کودک مملوء از شیطنت و سرکشی است ولی ترکه ی استاد آنها را از قلبش بیرون می راند". کاش چوب معلم عیوب بیشمار مرا کوفته بود.چون عیب نقاشی با من ماند. عمر مرا بلعید و پرورش یافت. من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود به رخسارخیالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قیچی کرده بود.نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نخواهد رفت:مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند، و به کابوس مدرسه سپردند.خودم را تنها دیدم.وغریب.غم دور ماندگی از اصل با من بود. آدم پس از هبوط بودم.از آن پس و هر بار دلهره بود که جای من راهی مدرسه می شد... از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. ذوقم را می شکافت.شورم را می نشاند. در کیف مدرسه پنهان می شد. با من به خانه می آمد و فراغتم را می آزرد. اما سالی یک بار، صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود و بشارت می داد:پایان آخرین روز سال پیش از تعطیلات بزرگ تابستان! در برنامه ی کلاس های دبستان نقاشی نبود.هر ماده ای هم که بود بی معنی بود.هر چه بود از بر می کردیم.شاگرد کیسه ی زباله بود. درس در او خالی می شد."منابع طبیعی ایران"درکتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران! سرمشق "ادب" و "راستی" در محیط مدرسه نبود، در رسم الخط مدرسه بود.معلم در سخنرانی مدیر،"پدر دلسوز" بود. در کلاس نه پدر بود نه دلسوز... مولوی در کتاب سال سوم ابتدایی بود.مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود، دور از فهم دانشجوی ادبیات هم هست! شعرش از رو هم درست خوانده نمی شد.آموزش، جدا بود از زندگی.کتاب تفاله ی واقعیت بود.حرف کتاب، پروانه ی خشک لای کتاب بود.کتاب خود مخاطب خود بود. مخاطب نداشت. در کتاب درس خوانده بودم:"بچه جان بر سر درخت مرو،لانه ی مرغ را خراب مکن! و بارها بر سر درخت رفتم و لانه ی مرغ را خراب کردم. نمره ی اخلاقم در مدرسه بیست بود.در خانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم.در خانه سرکش. در مدرسه می ترسیدم. در خانه می ترساندم. مدرسه هوای دیگر داشت.خاکی دیگر بود. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود... حیاط مدرسه ی ما بزرگ بود.در میان،یک آب نما داشت.در کوچه ها چهار باغچه. در باغچه ها درخت. اگر مدرسه نبود بدون شک زیبا بود. هر چه بود "زشت و ناپاک و بد بو" نبود.... زنگ خط دلپذیر بود. با همه ی زنگ ها فرق داشت. معلم به تک تک ما سر خط می داد. و ما مشق میکردیم. اتاق از صریر قلم پر می شد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگی که دیگر نمی شنوی.و بوی مرکب چه خوب بود... ببخشید زیاد بود واقعا دلم نمی اومد از بعضی از بخش هاش بگذرم! امیدوارم اون حس قشنگ، بهتون دست داده باشه!!! حیف که دیگر سهرابی نیست... به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من... چه آرام در خود شكستم با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ی من؟ آه... كی برسد تن خسته ی من چه سازد دل تنگ دیدار؟ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~***~~~~~~~~~~~~~~~~~~ من زیاد وقت سریال دیدن ندارم! اما یه چند باری که وقت کردم سریال رستگاران رو ببینم شیفته ی بازی های بازیگران توانمندش شدم! مخصوصا بازیگران نقش پونه و محسن البته اگه اسمشون رو اشتباه نکرده باشم!!! اما از یکی از بازیگراش اصلا خوشم نمیاد!!!! به همه ی عوامل این کار خسته نباشید میگم! با این توصیفات به این نتیجه می رسیم که کارگردان سر صحنه بوده!!! نه مثل بعضی سریالا که هر کی کار خودشو میکنه!!! بخدا اگه منظورم با جناب سلحشور باشه...! البته اون کارم قشنگیه خودشو داشت ها...! من کی باشم که بخوام انتقاد کنم!!! فقط یه بازیگر فرمیک بدبخت بیچاره ام که نزدیک ۴ ماهه حقوق نگرفته!!! و جدای از همه ی این ها آهنگ و ترانه ی فوق العاده ی این سریاله! خسته نباشید!!! با شما نبودم! با آهنگسار و شاعر و خواننده ی کار بودم!!! کاشکی یکی دیگه جای اون بود...! آخه عکس دیگه ای پیدا نکردم!!! خدایا منو ببخش دست خودم نیست بدم میاد ازش....! بسم الله الرحمن الرحیم اقراء باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقراء و ربک الاکرم * الذی علم بالقلم * علم الانسان ما لم یعلم *کلا ان الانسان لیطغی... به نام خداوند بخشنده ی مهربان قرآن را به نام خدای آفریننده ی عالم بر خلق قرائت کن آن خدایی که آفریننده را از خون بسته بیافرید بخوان قرآن، پروردگار تو کریمترین کریمان است آن که نوشتن به قلم آموخت و به آدم آنچه نمی دانست به الهام خود تعلیم داد "باز انسان از کفر باز نمی ایستد و سرکش می شود".... " سوره ی مبارکه ی علق/آیه ۱ تا ۶ " ...و انسان برگزیده ی خدا به مقام پیامبری برگزیده شد!!! روز برگزیدگی برگزیده ی خدا، بعثت خاتم انبیاء تهنیت باد!!!! 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از ساعت ۸ شب قراره ما بریم یزد!!!! اما نمیدونم چرا الان ساعت ۱۱:۴۵ و ما هنوز اینجاییم!!!!
شاید به خاطر ااینه که از قطار جا موندیم!!!!! شاید!!!!! واقعا چرا؟؟!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
اما خوب بود!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

کاش آدم ها دروغگو نبودند...
کاش تنفر نبود...
کاش همه مهربان بودند...
کاش همه به پاکی اشکهای کودکی معصوم بودند...
کاش همه به نرمی بال فرشتگان بودند...
ادامه مطلب
![]()
![]()


![]()
![]()

![]()


![]()
![]()
سالروز بزرگترین و برترین اتفاق هستی مبارک باد![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
نمره اشتباه وارد شده!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسوندن!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()








ادامه مطلب
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من
با تو آرام پس از این به خدا
گریه نكن دل بی تاب از بی خبری
شكوه نكن تن رنجور از در به دری
ای وای..........
پر بكشد به هوای تو
چه گوید با عكس دیوار؟
نشیند به هوای تو دل
تا كه بازآیی گل گمشده ام
گریه نكن دل بی تاب از بی خبری
شكوه نكن تن رنجور از در به دری
ای وای..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
والا پیامدار محمد... ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


